دلداده ماهیم، چشم به راه آفتاب - مطالب ابر شهدای عرصه علم و فناوری

با صدای زنگ آیفون از خواب پرید....
 شب قبل رو با قصه ای که پدر براش تعریف کرده بود، با حس قشنگی که از شونه کردن موهای بلندش توسط انگشتای پدر تو دلش رخنه کرده بود، آروم خوابیده بود. وقتی که چشماش آروم آروم سنگین میشد، گرمای بوسه پدر روی پیشونیش جا خوش کرد و مثل فرشته ها آرووووم خوابید.

صدای آیفون رو که شنید، مثل جرقه از تخت پرید پایین و بدو رفت بیرون. طوری تیز رفت که موهاش توی هوا بالا پایین میپریدن. درست جلوی رخت آویز کنار در ایستاد. باباییش داشت کتش رو میپوشید. از تو آینه دخترک رو دید.

:سلاااااااام دخترم! گلم! عسلم! پری بابا! صبحت بخیر
دخترک با ناز دخترانه که بابایی میگفت دلمو میبره، گفت: سلام. صب شمام بخیر.
مرد جلوتر رفت. دخترک رو بغل کرد و دخترک بوسه خوشمزه ای حواله پدر کرد. مرد همینطور که با دست موهای بلند دختر رو از صورتش میزد کنار پرسید: عسل بابا چه زود بیدار شده! و دخترک تازه یاد زنگ در افتاد.
- بابایی! داری میری سرکار دوباره؟
: بعله دیگه.
وقتی این جمله رو گفت رسیده بودن دم دستشویی. مرد شیر آب رو باز کرد. خودش صورت دخترکش رو شست، با حوله خشک کرد و به اندازه ی هزاران سال پدارنه نگاه کرد بس که نگاهش عمیق بود.

- بابایی! کی برمیگردی؟
: هر وقت کارم تموم بشه دخترم.
-شما همش کارتون دیر تموم میشه آخه! دلم زیاد تنگ میشه براتون خب.

فاطمه! مامان! بابا و دوستاش به خاطر تو، من، دوستای خدا دارن زیاد کار میکنن. میخوان تو و دوستات خیلی باسواد بشید، خیلی قوی بشید. اونقدر که آدم بدا دیگه هیچ آدم خوبی رو نتونن اذیت کنن.

زن به داد مرد رسیده بود. هر چند دخترک هنوز قانع نشده بود. زن کیف قهوه ای رو داد دست مرد و لبخندی به مرد هدیه داد و آروم گفت: "با خیال راحت برو! در امان خدا" و مرد که امروز انگار میخواست به اندازه هزار سال پدری کند و همسری، عاشقانه تر از همیشه به چهره زن نگاه دوخت و گفت: برای ابد ممنونتم.

*******      *******      *******      *******
 دخترک چسبیده بود به بغل مرد و محکم دستاش رو دور گردنش گره کرده بود.
-بابااااا! مگه مهندسا هم میتونن با آدم بدا بجنگن؟
: بعله. پس چی که میتونن. اصلا همه میتونن با آدم بدا بجنگن و دشمنای خدا رو شکست بدن. حتی نقاش کوچولوها.
- بابا! دشمن از مهندسا هم میترسه واقعاً؟
: امممممم. فکر کنم اگه کارشون رو خوب انجام بدن، بترسه.
و فاصله در خانه تا درب ماشین خاکستری با همین چهارتا سوال و جواب طی شد. راننده پیاده شد. سلامی به مرد داد و احوالپرسی گرمی با دخترک کرد.
مرد دخترک شیرین زبان دوست داشتنیش رو گذاشت زمین و گفت: بدو برو پیش مامان. صبحونه ات رو که خوردی و نقاشیای خوشگلت رو هم کشیدی اگه کارم زود تموم شد بهت زنگ میزنم. و دختر با موهایی که در هوا نقش موج میزدند، لی لی کنان جلوی چشمان مرد، رفت سمت مادر.

*******      *******      *******      *******

زن داشت ناهار آماده میکرد و دخترک که مداد رنگی قهوه ایش رو پیدا نمیکرد، رفته بود تو اتاقش دنبال مداد قهوه ای.
صدای اخبار ساعت 14 از تلویزیون بلند شد. گوینده خبر گفت: امروز صبح، صدای انفجاری مقابل دانشگاه .... و زن خودش رو به حال رسونده بود جلوی تلویزیون و رنگ به چهره نداشت. زیر لب ذکر میگفت تا آروم بشه . تنها چیزی که شنید این بود: ترور این دانشمند هسته ای، شبیه ترورهایی است که موساد طراحی میکند و تطابق صددرصدی با شیوه ی ترور شهدای قبلی عرصه ی جهاد علم و فناوری دارد.
دخترک با صدای بلند از اتاق اومد بیرون.
- مامان پیداش کردم. مداد قهوه ای رو. میخوام باهاش نقاشی کیف بابا رو رنگ کنم.
و همینطور که به سمت زن میومد، نگاهش به صفحه تلویزیون افتاد و یک کیف قهوه ای که افتاده بود کنار خودروی خاکستری رنگ و داشت توی حوض خون شنا میکرد.
- مامان! ببین اون کیفه چقدر شبیه نقاشی منه! مامااااان! بابا کی زنگ میزنه؟
و زن زیر لب آروم و غصه دار گفت: بابات که گفت اگه کارشو خوب انجام بده، دشمن ازش میترسه.


با افتخار تقدیم به شهدای هسته ای



برچسب ها: داستان کوتاه، شهدای عرصه علم و فناوری، شهدای دانشمند، شهدای هسته ای، موساد، شهادت، فرزندان شهدا،
نگارش در تاریخ یکشنبه 9 بهمن 1390 توسط مهاجر | نظرات ()
درباره وبلاگ
آخرین مطالب
جستجو
آرشیو مطالب
نویسندگان
صفحات جانبی
پیوند ها
ابر برچسب ها
آمار سایت
بازدیدهای امروز : نفر
بازدیدهای دیروز : نفر
كل بازدیدها : نفر
بازدید این ماه : نفر
بازدید ماه قبل : نفر
تعداد نویسندگان : عدد
كل مطالب : عدد
آخرین بازدید :
آخرین بروز رسانی :