دلداده ماهیم، چشم به راه آفتاب - مطالب ابر شهادت

با صدای زنگ آیفون از خواب پرید....
 شب قبل رو با قصه ای که پدر براش تعریف کرده بود، با حس قشنگی که از شونه کردن موهای بلندش توسط انگشتای پدر تو دلش رخنه کرده بود، آروم خوابیده بود. وقتی که چشماش آروم آروم سنگین میشد، گرمای بوسه پدر روی پیشونیش جا خوش کرد و مثل فرشته ها آرووووم خوابید.

صدای آیفون رو که شنید، مثل جرقه از تخت پرید پایین و بدو رفت بیرون. طوری تیز رفت که موهاش توی هوا بالا پایین میپریدن. درست جلوی رخت آویز کنار در ایستاد. باباییش داشت کتش رو میپوشید. از تو آینه دخترک رو دید.

:سلاااااااام دخترم! گلم! عسلم! پری بابا! صبحت بخیر
دخترک با ناز دخترانه که بابایی میگفت دلمو میبره، گفت: سلام. صب شمام بخیر.
مرد جلوتر رفت. دخترک رو بغل کرد و دخترک بوسه خوشمزه ای حواله پدر کرد. مرد همینطور که با دست موهای بلند دختر رو از صورتش میزد کنار پرسید: عسل بابا چه زود بیدار شده! و دخترک تازه یاد زنگ در افتاد.
- بابایی! داری میری سرکار دوباره؟
: بعله دیگه.
وقتی این جمله رو گفت رسیده بودن دم دستشویی. مرد شیر آب رو باز کرد. خودش صورت دخترکش رو شست، با حوله خشک کرد و به اندازه ی هزاران سال پدارنه نگاه کرد بس که نگاهش عمیق بود.

- بابایی! کی برمیگردی؟
: هر وقت کارم تموم بشه دخترم.
-شما همش کارتون دیر تموم میشه آخه! دلم زیاد تنگ میشه براتون خب.

فاطمه! مامان! بابا و دوستاش به خاطر تو، من، دوستای خدا دارن زیاد کار میکنن. میخوان تو و دوستات خیلی باسواد بشید، خیلی قوی بشید. اونقدر که آدم بدا دیگه هیچ آدم خوبی رو نتونن اذیت کنن.

زن به داد مرد رسیده بود. هر چند دخترک هنوز قانع نشده بود. زن کیف قهوه ای رو داد دست مرد و لبخندی به مرد هدیه داد و آروم گفت: "با خیال راحت برو! در امان خدا" و مرد که امروز انگار میخواست به اندازه هزار سال پدری کند و همسری، عاشقانه تر از همیشه به چهره زن نگاه دوخت و گفت: برای ابد ممنونتم.

*******      *******      *******      *******
 دخترک چسبیده بود به بغل مرد و محکم دستاش رو دور گردنش گره کرده بود.
-بابااااا! مگه مهندسا هم میتونن با آدم بدا بجنگن؟
: بعله. پس چی که میتونن. اصلا همه میتونن با آدم بدا بجنگن و دشمنای خدا رو شکست بدن. حتی نقاش کوچولوها.
- بابا! دشمن از مهندسا هم میترسه واقعاً؟
: امممممم. فکر کنم اگه کارشون رو خوب انجام بدن، بترسه.
و فاصله در خانه تا درب ماشین خاکستری با همین چهارتا سوال و جواب طی شد. راننده پیاده شد. سلامی به مرد داد و احوالپرسی گرمی با دخترک کرد.
مرد دخترک شیرین زبان دوست داشتنیش رو گذاشت زمین و گفت: بدو برو پیش مامان. صبحونه ات رو که خوردی و نقاشیای خوشگلت رو هم کشیدی اگه کارم زود تموم شد بهت زنگ میزنم. و دختر با موهایی که در هوا نقش موج میزدند، لی لی کنان جلوی چشمان مرد، رفت سمت مادر.

*******      *******      *******      *******

زن داشت ناهار آماده میکرد و دخترک که مداد رنگی قهوه ایش رو پیدا نمیکرد، رفته بود تو اتاقش دنبال مداد قهوه ای.
صدای اخبار ساعت 14 از تلویزیون بلند شد. گوینده خبر گفت: امروز صبح، صدای انفجاری مقابل دانشگاه .... و زن خودش رو به حال رسونده بود جلوی تلویزیون و رنگ به چهره نداشت. زیر لب ذکر میگفت تا آروم بشه . تنها چیزی که شنید این بود: ترور این دانشمند هسته ای، شبیه ترورهایی است که موساد طراحی میکند و تطابق صددرصدی با شیوه ی ترور شهدای قبلی عرصه ی جهاد علم و فناوری دارد.
دخترک با صدای بلند از اتاق اومد بیرون.
- مامان پیداش کردم. مداد قهوه ای رو. میخوام باهاش نقاشی کیف بابا رو رنگ کنم.
و همینطور که به سمت زن میومد، نگاهش به صفحه تلویزیون افتاد و یک کیف قهوه ای که افتاده بود کنار خودروی خاکستری رنگ و داشت توی حوض خون شنا میکرد.
- مامان! ببین اون کیفه چقدر شبیه نقاشی منه! مامااااان! بابا کی زنگ میزنه؟
و زن زیر لب آروم و غصه دار گفت: بابات که گفت اگه کارشو خوب انجام بده، دشمن ازش میترسه.


با افتخار تقدیم به شهدای هسته ای



برچسب ها: داستان کوتاه، شهدای عرصه علم و فناوری، شهدای دانشمند، شهدای هسته ای، موساد، شهادت، فرزندان شهدا،
نگارش در تاریخ یکشنبه 9 بهمن 1390 توسط مهاجر | نظرات ()

«هوالحقّ»

قبل نوشت: این روزهایی که ختم می شود به آخر زمستان و اول بهار، خانه ها رفت و روب شده اند و به قول مادرها همه جا بوی زلالی آب میدهد بس که تمیز شده. اما نمی دانم چرا شامه من این روزها پر شده از بوی خون. خونی که در میان آتش و دود و انفجار سنگین ترین بمبها فوران کرده. بوی خون مظلومان بحرین و لیبی و ... .

شاید بتوان گفت بخشی از جنگ نرم این است که حیات روانی دشمنت را نشانه بگیری و سیبل حملاتت، روان دشمن باشد و بعد، از فرصت به دست آمده از طریق تضعیف روحیه جبهه مقابل، بهره ببری و در واقعیت تیر نهایی را به سمتش شلیک کنی. اما راستش این روزها دشمن زبون اسلام و مسلمین آنقدر ضعف روحیه دارد و آرامش روانیش را از دست داده که گویا نیازی به این کار نیست و با یک تیر خلاص می توانی شرّش را برای همیشه از سر بشریت کم کنی. اما خب رزمنده باید برزمد. رزمنده جبهه نرم هم باید به وظیفه اش عمل کند.

بالأخره بر بغضم فائق آمدم و خواستم بنویسم از برادران و خواهران مظلوم بحرینی، از خونهای به ناحق ریخته شده میدان مروارید که حالا خود صدفی شده برای مرواریدهای ناب، از سکوت خفت بار منادیان دروغین دفاع از حقوق بشر، از جرثومه فسادی به نام " وهابی" و اربابان پستتر از خودش، آمریکا و اسرائیل و انگلیس.

درست است که امروز آمریکا و اسرائیل و سر سپرده هایش، از وحشت بیداری اسلامی منطقه دست به هر اقدامی می زنند تا بلکه این بیداری را خاموش کنند و درست است که سفر رجال سیاسی آمریکا به بحرین و مصر و وارد عمل شدن قوای نظامی دیگر کشورهای به ظاهر مسلمان، برای کشتار مردم بی دفاع بحرین، همگی نشان از استیصال این دیکتاتورها دارد،اما باید گفت بُعد دیگر جنگ نرم اطلاع رسانی و روشنگری است. و دقیقا همین امر است که بیش از پیش ایجاب میکند که سرباز این جبهه همچنان سنگرش را حفظ کند و علیه دشمن زبون بتازد تا صبح زیبای پیروزی که دور نیست طلوعش.

در نگاه من، آمریکا و اسرائیل و انگلیس و مزدوران آنها در منطقه یعنی وهابی های بی ریشه و مصنوع دست استعمار پیر، خودشان هم فهمیده اند که اجلشان فرارسیده و این دست و پا زدنهایشان همگی برای این است که شاید بتوانند اوضاع را به نفع خود تغییر دهند. اما زهی خیال باطل! هر قطره خون مظلوم بحرینی که در میدان اللوءلوء ریخته می شود، یک ساعت از عمر این مستکبرین کم می شود و یقین بدانند بحرین محل هلاکت آنها خوهد بود چرا که برای نابودی آنها یک تیر خلاص لازم است و دور نیست که دستان پر قدرت و با ایمان حزب الله حلقوم این سفاکان را بفشارد و راهی پایین ترین درکات جهنمشان کند.

تاریخ فقط شمار روزهای عبور كرده از سر بشریت نیست. بلكه بستر وقایع خرد و كلانی است كه انسانها آنها را ساخته اند و دور نیست،اگر چشم؛ چشم عبرت بین باشد، تاریخ هم با درسهایش انسانها را به مرز سازندگی نزدیكتر كند و اگر چشمی عبرت بین نبود، عاقبتش همان عاقبت هلاک شدگان تاریخ خواهد بود که مورد قهر و غضب الهی واقع شدند.

امروز دور هم جمع شدن آل سعود ، آل خلیفه، امریکا و اسرائیل یاد جنگ احزاب را زنده میکند در اذهان. که اسلاف همین آل سعود به تحریک یهود نژاد پرست وارد محاربه علیه ملت مسلمان مدینه شدند و به خیال باطل آن روزگار خود می خواستند بیداری اسلامی را در همان مدینه خاموش کنند. و  همین یهود پشت قریش را خالی کردند،و ایمان و استقامت جبهه اسلام قریش را مغلوب خندق کرد.  آنها می خواستند نور خدا را خاموش کنند اما به رغم خواسته آنها نور خداوند عالمگیر خواهد بود.

همانطور که نتیجه احزاب شکست مفتضحانه جبهه کفر بود، بی شک امروز هم پیروز این نبرد مسلمانان بیدار منطقه هستند که قاعده نفی سبیل را ازبر کرده اند و فطرت بیدارشان اجازه زیر یوغ استکبار رفتن را به آنها نمی دهد.

آل سعود آگاه باشد که روزهای آخر حکومت ظالمانه اش را دارد سپری میکند. چرا که اگر تا دیروز کسی تا حدی نسبت به آنها حسن ظن داشت اما حالا چهره پلید و کفرآلودش برای همه مشخص شده است. که با آمریکا و اسرائیل کافر دست دوستی می فشار برای قتل عام برادران و خواهران مسلمان ما.

کجایند مفتیان مکه و مدینه که کودکان بصیر این دیار به آنها بیاموزند که دستور قرآن در خصوص کمک به برادر دینی چیست وقتی دشمنی کافر به سویش حمله میکند؟ و چقدر شاگردان ابن تیمیه بد فهمیده اند اسلام و دستوراتش را . و من چه انتظاری از فرقه ای دارم که هیچ اصالتی در اسلام ندارد و ساخته دست روباه پیر انگلیس است!!!!!!!!! فرقه ای که جز خود هیچ کس را مسلمان نمی داند و لایق حیات، حتی برادران اهل تسنن را، اما از آن طرف با بوش جام دوستی سر می دهد و با اوباما عقد اخوت می بندد و برای پیروزی اسرائیل در برابر حزب الله لبنان دعا را در قنوت واجب میداند. اف بر شما که لعن خدا و ملائکه و انس و جن، طبق آیات قرآن نثارتان شده( بقره:159) اف بر شما که مایه ننگ اسلامید و شادی دشمن اسلام!

طرف سخن و کلام من نه آمریکاست و نه اسرائیل و انگلیس و... . چرا که رذالت اینها آشکارتر و فراتر از آن است که بخواهی تذکرشان دهی و دعوتشان کنی به انسانیت. که خون مظلومان از گذشته های دور تا کنون هنوز هم لکه ننگ است بر دامن این سفاکان که گرگ در پوستِ میشِ دموکراسی فرورفته، هستند.

فریاد و فغان من بر سر کسانی است که سالهاست با شعار صلح و گفتگو و تمدن و آزادی و بشریت، مقدس ترین نظام این عالم و مقدسات آن را به باد نقد و انتقاد گرفته اند و هر روز به بهانه ای بیانیه صادر می کنند و مصاحبه میکنند و ادای دفاع از بشریت در می آورندو شبهه افکنی میکنند و به نام مردم مظلوم مصر و لیبی و بحرین و به کام استعمار هوای اغتشاش به سرشان میزند.

هااااااااااااااای آقای خاتمی! کجایی که بشریت امروز در لیبی نه تنها آزادی بیان که آزادی نفس کشیدن هم ندارد؟ کجایی که حتی دوستان آن ور آبیت که مدام بر هر حرکت تو علیه نظام  ولایت فقیه کف میزدند، امروز طرح گفتگوی تمدنهایت را در میدان اللوء لوء سلاخی میکنند و تو حتی آخ هم نمی گویی. نکند گفتگوی تمدنهایت فقط برای به نقد کشیدن اسلام عزیز بود؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟ راستی تو که مدعی دفاع از بشریت هستی، به هوای ادعایی پوچ بیانیه می دهی و زندگان را شهید فرض میکنی، امروز مردم بی دفاع بحرین را نمی بینی که با سلاح دوستان تو در خون خود غلط میزنند و جسمشان متلاشی میشود؟

هر کس امروز اندکی منطق به خرج دهد خواهد فهمید که نه تنها ادعاهای سازمان ملل و شورای امنیت در خصوص دفاع از بشریت همگی کشک هستند حتی آدمهایی چون شیرین عبادی و مهاجرانی و موسوی و کروبی و شرکا هم هیچ گاه صادق نبودند و نیستند. چرا که واقعیت موجود در خاورمیانه را انگار که اصلا نمی بینند.

انگار دیگر لازم نیست که از این درد مرد غیور مسلمانی از غصه دق کند! و چقدر خوب زمان و گذر آن دارد حقیقت فکری افراد را نمایان تر میکند.

طرف سخن ما آنهایی هستند که با کج فهمی و گاه به خاطر مشکلات نفسانی خود، نعمت عظمای ولایت فقیه را در این آشفته بازار غیبت، قدر نمی دانند و هر روز دسیسه ای و حیله ای برای جدا کردن مردم از آن. اما مگر آدمی از فطرت خود جدا می شود؟ آری طرف سخن من آنهای است که به اندازه آن شیعه بحرینی بصیرت و لیاقت ندارد که در مشکلات و کوران حوادث دست به دامن مقتدایش شود و تنها از او درخواست دعا کند چرا که به اجابت دعایش ایمان دارد. نه اینکه چون شما هر روز بخواهد خون به دل مولای ما کند و ندای این عمار مولای مطهر ما را به عرش برساند و چشم ما را گریان!

زمستان دارد تمام میشود و عاقبت روسیاهی به زغال خواهد ماند.

بعد نوشت: این روزها به شدت با این فکر درگیرم که نکند غصه و اندوه قتل عام و شهادت بردران و خواهران بحرینی و لیبیایی و مصری و...، فلسطین را از یادمان ببرد! هنوز هم عزیزان ما در غزه  اسیر چنگال اسرائیل این غده سرطانی هستند. نباید حتی غصه هایمان تک بعدی باشد. بی شک خاورمیانه جدید همان خاورمیانه ای است که قدس مقدس از چنگال منحوسان صهیونی آزاد شده است.

*********************************************************

لینکهای مفید:

1- بازخوانی مواضع امام(ره) پیرامون آل سعود

2-ساکتین بازوی مارقین،ناکثین و قاسطین 

3- بوی خوش ظهور

4-نقد سه فیلم برتر اسکار که در ایام نوروز از صدا و سیما پخش خواهد شد.

4-




برچسب ها: نوروز، بهار، خانه تکانی، میدان اللوءلوء، بحرین، خون، شهادت، آمریکا، اسرائیل، آل سعود، عربستان، آل خلیفه، جنگ احزاب، یهود، قریش، خندق، حزب الله، جنگ نرم، روشنگری، جنگ روانی، مقام معظم رهبری، بصیرت، سازمان ملل، خاتمی، فرقه سبز، موسوی، کروبی، حقوقو بشر، فلسطین، بیت المقدس، گفتگوی تمدنها،
نگارش در تاریخ پنجشنبه 26 اسفند 1389 توسط مهاجر | نظرات ()

«هوالحق»

وقتی میخواهی از اتفاقات بزرگ و تأثیر گذار بنویسی، نمی توانی تاریخ را نادیده بگیری. و این تاریخ فقط شمار روزهای عبور كرده از سر بشریت نیست. بلكه بستر وقایع خرد و كلانی است كه انسانها آنها را ساخته اند و دور نیست،اگر چشم؛ چشم عبرت بین باشد، تاریخ هم با درسهایش انسانها را به مرز سازندگی نزدیكتر كند.

نمیدانم چطور شده كه این روزها برای هر اتفاقی ما به ازائی در تاریخ 1400 سال پیش می یابی. انگار كه برشی از وسط دو مقطع دور را به هم پیوند داده و یكی كرده. چهل روز است كه آسفالتهای بی جان خیابانی در تهران دارد به خاكی پهلو میزند كه خاطره به خون غلطیدن دهها عالم و حافظ و مبلغ را در كنار بئر معونه و رجیع در سینه دارد. وجرم هر دو جان باختگان چیزی نبود جز خدایی بودن و اهل علم بودن. آری! جرمشان چیزی نبود جز دلباختگی كوی ولایت و سرباز آزادگی بودن. و چه جالب است كه قاتلین هر دو، اهل دیار تاریكی و جهل اند. حالا یكی از اهالی قبیله ای بود در فلان خاك و دیگری مزدور روباه پیر است در گوشه دیگر دنیا. فرقی ندارد. هردو شاگردان مكتب شیطانند. و شك ندارم كه وجه تشابه به همین جا ختم نخواهد شد. دیری نپایید كه اهالی همان قبیله، هیمنه و اقتدار اسلام عزیز را غیر قابل انكار یافت و یقین دارم كه جبروت پوشالی تمامی استكبار از انگلیس گرفته تا آمریكا و اسراییل، از شرق گرفته تا غرب، به همین زودی تحت اقتدار لشكر حزب الله پایمال خواهد شد.

تاریخ تنها شمار روزهای عبور كرده از سر بشریت نیست. گاه تاریخ و وقایعش می شود فرهنگ. و گستره ی این فرهنگ مرزها و اعصار را در می نوردد و قلبها را به تسخیر خود در میاورد. عاشورا یك حادثه بود در نگاه اهل دنیا، اما فرهنگ شد در نگاه مردمان كوی ولایت. شهادت اوج حادثه بود در عاشورا و حالا شده اوج فرهنگ یك ملت كه دلباخته كوی عشقند و مِهر سید علی، این سلاله پاك زهرا، مُهر تأیید اعمالشان است. شهادت فرهنگیست كه مرگ را احلی من العسل می كند و هیچ كس را ابایی نیست از رخداد آن برای خود و عزیزانش.

شهادت فرهنگیست كه قطره قطره اشكهای نماز شب تحققش را مسلم تر میكند و فرقی ندارد كه محمد بن ابی بكر باشی  در كنار مولایت علی(ع)  یا مالك اشتر علی باشی،شهید اول باشی یا شهید ثانی، بهشتی ِ خمینی باشی یا رجایی یا دیالمه،  دكتر علی محمدی باشی و یا دكتر شهریاری و یا حتی وبلاگ نویسی باشی در گوشه مجازستان. مهم این است كه در هر كجا هستی گوش به امر ولایت امرت سپرده باشی. چه حكومت عادلانه بر مصر باشد، چه ترویج فرهنگ غنی شیعه، چه خار چشم استكبار بودن و سعی در سرفرازی ایران اسلامی و بر فراز قله های علم وفناوری ره پوییدن و چه مبارزه در عرصه جنگ نرم. مهم این است كه خونت حركت اصیل اسلامی را ضمانت میكند و پویایی می بخشد.

و مهمتر از آن این است كه ریخته شدن خونت دارد اثبات میكند كه دشمن زبون، دشمنی كه دست بیعت به شیطان سپرده، دارد نفسهای آخر را میكشد و تمام حربه های پستش در برابر نظام برخاسته از مكتب حق شیعه و تكیه داده بر اصل متقن ولایت فقیه، شكست خورده است.

حكومت های مادی گرا و غیر توحیدی عالم بر نمی تابند اتحاد زیبای بین دیانت حقیقی و علم آموزی را. و به گمانم دارند انتقام عدم لیاقت خود را در این زمینه از ما میگیرند. مردمانی كه كفایت نداشتند بین دین و دانش وحدت ایجاد كنند و از هر دو تصوری كاریكاتوری داشتند. و روح مادی شان كه به شیطان فروخته شده بود رنسانس راه انداخت و الان دارند در منجلاب تفاله های آن غرق میشوند. آری! انسانهای پَست تابِ رشد و پیشرفت انسانهای متعالی را ندارند.

اما دنیا با همه ی بی مقداریش كه این اهالی دیار تاریكی و استعمار بی مقدارترش كرده اند بداند! ما فرزندان برخاسته از خون شهدایی هستیم كه غیرت و دینداریشان تمام دنیای شما را به سخره گرفت. ما فرزندان سید علی خامنه ای هستیم كه در كنار توصیه به تقوا و سازندگی فردی، دستورمان داده برای فتح قله های علم و فن آوری و ساختن جهان به دست توانای اسلام. ما دلباختگان مولایی هستیم كه در خطبه نماز جمعه چشم فتنه كور كنش، بوی ظهور را به مشاممان چشاند و داریم لحظه شماری می كنیم برای آن روز.

دلداده ماهیم، چشم به راه آفتاب و آرزویمان مرگ احلی من العسل است در ركاب مولا.انشاءالله.




برچسب ها: شهادت، تاریخ، بئر معونه، شهید شهریاری، علم آموزی، استعمار،
نگارش در تاریخ جمعه 17 دی 1389 توسط مهاجر | نظرات ()

«هوالحق»

تصمیم گرفته ام بدون مطالعه در اینجا ننویسم. و برای اینكار باید از فرصت مطالعاتی پایاننامه ام بزنم. ولی فرصت زیادی ندارم. بین خاطرات و یادداشتهای سالهای دور، چیزی پیدا كردم كه بی ارتباط با مسائل این روزها نیست. و به نظرم یاد آوری این نكته، برای بار هزارم گوش دشمن را میپیچاند كه حزب اللهی در هر حال پیروز است. چه كشته شود و چه بكشد. این هم از یادداشت سالهای دور من:

به نام آنكه ایمان را سلاحی برای نابودی كفر قرار داد. ... به نام آنكه همیشه آنچه مقدر كرده پیروزی مسلمانان است و بر افراشته بودن پرچم اسلام.

امروز چهارشنبه 4/3/1379است. امروز، روزی بسیار مهم در تاریخ اسلام بود . امروز دوباره اسلام پیروز شد. امروز دوباره كفر جهانی دریافت كه اسلام و مسلمین را با وجود سلاح توكل و ایمان به خدا نمی توان از پای در آورد. یادم هست چند روز پیش نوشته بودم كه قدس و لبنان در انتظار ظهور آقایشان هستند و امید ِ یاری او را دارند. و امروز شنیدم كه مهدیِ فاطمه كار خود را كرد. و جنوب لبنان پس از 22 سال رنج و مصیبت، دوباره استقلال خود را به دست آورد و تمامی صهیونیستهای غاصب از جنوب لبنان گریختند. البته پیروزی اولیه و شكست این قوم غاصب دیروز انجام شده بود كه مصادف بود با سوم خرداد، روز آزاد سازی خرمشهر. شاید این تقارن نیز حكمتی داشت. شاید نشان میداد كه لبنان را نیز خدا آزاد كرد. كه البته اینگونه هم بود.

امروز كه این خبر شگفت انگیز را شنیدم، اشك در چشمانم حلقه زد. نمی دانم اشك شوق بود یا از بهر این بود كه به یاد فلسطین افتادم. كاش آن روز را می شد به زودی زود دید. كاش آن روز نیز می رسید كه تمامی مسلمانان از دست مزدوران صهیونیست و تمام مزدوران و كافران عالم رهایی یابند و یك جامعه اسلامی ای بسازند كه آماده باشد برای ظهور مهدی (عج).

امروز به یاد شهدا اشك ریختم. به یاد آنهایی كه در این راه تلاش كردند. به یاد چمران افتادم كه چندین سال در آنجا برای پیروزی تلاش كرد. به یاد حاج احمد متوسلیان افتادم كه هنوزم هم خبری از اونیست. به یاد همان جاوید الاثر افتادم كه خیلی دوستش دارم . نمی دانم چرا؟ شاید به دلیل شباهتی كه... . به یاد تمام شهدای حزب الله افتادم كه آرزویشان، آزادی جنوب لبنان و شهادت در ركاب امام زمانشان بود. آنها كه آرزوی آزادیشان بر آورده شد اما شهادت در ركاب مهدی (عج) نه. پس خدایا! به حق تمام مظلو مان عالم قسمت میدهم، آنها و دیگر شهدا را با شهدایی كه در ركاب آقامان مهدی (عج) به فیض شهادت خواهند رسید محشور گردان.

خدایا! در این ماه كه روزهای مصیبت اهل بیت پیامبر است كسی را دست خالی از درگاهت بر نگردان و به من ِ روسیاه نیز چونان همیشه نظری كن. توفیقی ده كه ظهور مهدی (عج) را ببینیم و توفیقی ده كه در ركابش باشیم و با این افتخار به شهادت برسیم.

خداوندا! از تو میخواهم كه این توفیق را بدهی كه در خدمت نظام مقدس انقلاب اسلامی باشیم و همراه آن به لشكر امام زمان (عج) بپیوندیم و خود از سربازان امام زمان باشیم.

پی نوشت 1: شاید تاریخ این خبر و نوشته گذشته باشد اما یاد آوری این خاطره برایم خیلی شیرین است. یادم نمیرود آن روزها با دوستم چه شادیها كه نكردیم و تمام دنیای كوچك نوجوانیمان غرق در این سر مستی شده بود. بالاخره بهتر از آپ نكردن هست. نه؟ 

پی نوشت2: از همه دوستان بابت ادبیات نه چندان قوی این نوشته عذر خواهی میكنم. خب نوجوانی بیش نبودم . الان هم كه سالها از آن روزها می گذرد بازهم خوب نمی نویسم چه برسد به آن وقت. یادم است یك بار در یك یادداشت شخصی نوشتم: « نوشتن را خوب می دانم اما خوب نوشتن را نه »




برچسب ها: حزب الله، لبنان، سوم خرداد، صهیونیست، حاج احمد متوسلیان، شهادت، ظهور،
نگارش در تاریخ سه شنبه 14 دی 1389 توسط مهاجر | نظرات ()
درباره وبلاگ
آخرین مطالب
جستجو
آرشیو مطالب
نویسندگان
صفحات جانبی
پیوند ها
ابر برچسب ها
آمار سایت
بازدیدهای امروز : نفر
بازدیدهای دیروز : نفر
كل بازدیدها : نفر
بازدید این ماه : نفر
بازدید ماه قبل : نفر
تعداد نویسندگان : عدد
كل مطالب : عدد
آخرین بازدید :
آخرین بروز رسانی :