«هوالحق»
چند وقت پیش یادداشتی در کیستی ما منتشر شد با عنوان تفتیش عقاید حزب الله!
در این یادداشت بخشی از حرفها و درد دلهای ما که مدتهاست گوشه قلبمان جا خوش کرده اند زده شد.
از تناقض رفتاری مدعیان آزادی اندیشه در برخورد با افکار و اظهار نظرهای طیف حزب اللهی جامعه و حمله های لفظی و توهین مداوم به آنها توسط قلم به دستانی که پز روشنفکری میدهند و دم از آزادی اندیشه میزنند.
ماهها بود که این موضوع را در ذهنم سبک-سنگین میکردم و چندین بار نگاشتمش در همانجا و دوباره یک شیفت دلت زدم و بنا به دلایلی بر روی مانیتور پاکنویسش نکردم. اما اینبار دیگر نمیشد بیخیال موضوع شوم.
«سانسور و عدم وجود آزادی در ایران»چند وقت پیش یادداشتی در کیستی ما منتشر شد با عنوان تفتیش عقاید حزب الله!
در این یادداشت بخشی از حرفها و درد دلهای ما که مدتهاست گوشه قلبمان جا خوش کرده اند زده شد.
از تناقض رفتاری مدعیان آزادی اندیشه در برخورد با افکار و اظهار نظرهای طیف حزب اللهی جامعه و حمله های لفظی و توهین مداوم به آنها توسط قلم به دستانی که پز روشنفکری میدهند و دم از آزادی اندیشه میزنند.
ماهها بود که این موضوع را در ذهنم سبک-سنگین میکردم و چندین بار نگاشتمش در همانجا و دوباره یک شیفت دلت زدم و بنا به دلایلی بر روی مانیتور پاکنویسش نکردم. اما اینبار دیگر نمیشد بیخیال موضوع شوم.
بعد از پیرزوی انقلاب اسلامی در ایران، مخالفان نظام هر روز با حربه ای جدید وارد میدان مقابله با آن شدند. حربه ی فرهنگی در قالبهای متعدد بیشترین کمک را به استعماگران و مخالفان نظام در این راستا نمود. یکی از زیر شاخه های این حربه؛ تبلیغات گسترده بر سر این موضوع بود که در ایران آزادی فکر و عمل وجود ندارد و نظامی استبدادی بر آن حاکم هست و شدت این تبلیغات پس از بر سر کار آمدن دولت اطلاحات! توسط روزنامه ها و تریبون های این حزب افزایش یافت و جالبتر اینکه دولت نهم و دهم بیشترین هجمات اتهامی را در عدم رعایت این قضیه از جانب مخالفان به خود دیده است.
اما به راستی سؤال اینجاست که در ایران آزادی فکر و اندیشه وجود ندارد؟
آیا در ایران سانسور وجود دارد و اهالی رسانه بخشی از واقعیتها را سانسور می کنند؟
من امروز به ضرس قاطع میگویم در ایران اغلب اهالی رسانه هم واقعیتها را سانسور کرده اند و هم آزادی اندیشه توسط مدعیانش در مقام عمل به مسلخ نقد و انتقاد و چرایی رفته است.
#وقتی پس ازگذشت 33 سال از پیروزی انقلاب اسلامی هنوز فیلمهایی روی پرده سینما و جشنواره فیلم فجر می رود که صریحترین توهینها را به نظام حاکم میکند و تولیدکنندگانش یا نامزد دریافت جایزه میشود و یا برنده و هیچ برخورد انتظامی و قضایی با آنها نمیشود و در عوض فیلمهایی که بخشی از دغدغه های امت حزب الله را نمایش میدهد، مورد بی مهری همان اهالی هنری واقع میشوند که دم از آزادی فکر و قبح سانسور میزنند، این یعنی که در ایران آزادی اندیشه وجود ندارد.
#وقتی پس ازگذشت 33 سال از پیروزی انقلاب اسلامی ایران هنوز هم اهالی سینما و تلویزیون و داستان نویسان و رمان پردازان هیچ تصوری از یک حزب اللهی تمام عیار در آثار خود به نمایش در نمی آورند و به نمایش چهره های مذهبی به دور از اجتماع و سیاست اصرار میکنند و یا اگر تمایلات سیاسی اش را بروز دهند در تقابل با نظام حاکم جمهوری اسلامی ایران است، این یعنی که در ایران سانسور واقعیتهای وجود دارد.
#وقتی در سینمای ایران مدعیان فیلمسازی برای دفاع مقدس و تعهد به آن، تصویری از آن 8 سال ارائه میدهند که مفهوم جنگ را به جای دفاع مقدس منتقل میکند و قشر حزب اللهی معتقد به دفاع مقدس و قداست جهاد را نادیده میگیرد یعنی سانسور در سینما.
#وقتی فیلمسازان و داستان پردازان ما که مدعی به نمایش درآوردن واقعیات جامعه هستند و در عمل سعی میکنند آنچه از جوان امروز ارائه میدهند، شبیه "حبیبه" ی مزرعه پدری باشد یا پسران و دخترانی که از آرمان و اعتقادات مقدس پدران و مادران دور شده اند و میخواهند دنیای جدیدی را تجربه کنند -و اتفاقا داستانپردازی به گونه ای است که تلویحاً محق هم انگاشته میشوند-، یعنی دارند سانسور واقعیت میکنند. یعنی خواه ناخواه دارند با بزرگنمایی این طیف، دسته دیگر از جوانان را نادیده میگیرند که عاشقانه آرمانهای انقلاب را پی میگیرند و حتی ممکن است در مقابل پدران و مادرانی که یا با این آرمانها بیگانه اند و یا از آنها بریده اند قرار بگیرند و بهای گرانی را سر ایستادگی بر آرمان انقلاب و ولایت بدهند. و این یعنی سانسور واقعیت.
#اصلا کدام فیلمسازیست که بی محابا خانواده ای متدین و مطلوب را نمایش دهد که عکس حضرت آقا بر دیوار و طاقچه آنها چشم نوازی کند و اتفاقا مورد بی مهری دوستان آزاد اندیش و هنرمند واقع نشود؟
چرا مدعیان هنر برای هنر، سیاسیترین فیلمها را علیه انقلاب و آرمانهای آن میسازند و آنوقت در همین شهر من هیچ سینمایی شکارچی شنبه را بر روی پرده نبرد و "پایاننامه" را چنان بکوبند که مبادا فرد دیگری جسارت به خود دهد و خلاف نظر مافیای سینما فیلم بسازد و ابوالقاسم طالبی که هنوز طعم شیرین "به کجا چنین شتابان"ش زیر دندانمان جا خوش کرده، بعد از کش و قوسهای فراوان بتواند اجازه اکران "قلاده های طلا" را بگیرد و این وسط تلفن همراه رییس جمهور و دموکراسی در روز روشن و ... صریحترین توهینها را به رییس جمهور قانونی ملت بکنند و اتفاقا هیچ برخوردی هم با آنها نشود.
من امروز با اطمینان میگویم که در ایران آزادی فکر وجود ندارد جز برای طیف خاصی که اتفاقا از مخالفین نظام هستند.
من امروز به یقین میگویم در ایران سانسور واقعیت رخ میدهد و فقدان تصویر حقیقی حزب اللهی در آثار اهالی هنر سینما و داستان نویسی مؤید این ادعای من است.
یاد سید مرتضی بخیر: در جمهوری اسلامی همه آزادند جز حزب اللهی ها.
اما به راستی سؤال اینجاست که در ایران آزادی فکر و اندیشه وجود ندارد؟
آیا در ایران سانسور وجود دارد و اهالی رسانه بخشی از واقعیتها را سانسور می کنند؟
من امروز به ضرس قاطع میگویم در ایران اغلب اهالی رسانه هم واقعیتها را سانسور کرده اند و هم آزادی اندیشه توسط مدعیانش در مقام عمل به مسلخ نقد و انتقاد و چرایی رفته است.
#وقتی پس ازگذشت 33 سال از پیروزی انقلاب اسلامی هنوز فیلمهایی روی پرده سینما و جشنواره فیلم فجر می رود که صریحترین توهینها را به نظام حاکم میکند و تولیدکنندگانش یا نامزد دریافت جایزه میشود و یا برنده و هیچ برخورد انتظامی و قضایی با آنها نمیشود و در عوض فیلمهایی که بخشی از دغدغه های امت حزب الله را نمایش میدهد، مورد بی مهری همان اهالی هنری واقع میشوند که دم از آزادی فکر و قبح سانسور میزنند، این یعنی که در ایران آزادی اندیشه وجود ندارد.
#وقتی پس ازگذشت 33 سال از پیروزی انقلاب اسلامی ایران هنوز هم اهالی سینما و تلویزیون و داستان نویسان و رمان پردازان هیچ تصوری از یک حزب اللهی تمام عیار در آثار خود به نمایش در نمی آورند و به نمایش چهره های مذهبی به دور از اجتماع و سیاست اصرار میکنند و یا اگر تمایلات سیاسی اش را بروز دهند در تقابل با نظام حاکم جمهوری اسلامی ایران است، این یعنی که در ایران سانسور واقعیتهای وجود دارد.
#وقتی در سینمای ایران مدعیان فیلمسازی برای دفاع مقدس و تعهد به آن، تصویری از آن 8 سال ارائه میدهند که مفهوم جنگ را به جای دفاع مقدس منتقل میکند و قشر حزب اللهی معتقد به دفاع مقدس و قداست جهاد را نادیده میگیرد یعنی سانسور در سینما.
#وقتی فیلمسازان و داستان پردازان ما که مدعی به نمایش درآوردن واقعیات جامعه هستند و در عمل سعی میکنند آنچه از جوان امروز ارائه میدهند، شبیه "حبیبه" ی مزرعه پدری باشد یا پسران و دخترانی که از آرمان و اعتقادات مقدس پدران و مادران دور شده اند و میخواهند دنیای جدیدی را تجربه کنند -و اتفاقا داستانپردازی به گونه ای است که تلویحاً محق هم انگاشته میشوند-، یعنی دارند سانسور واقعیت میکنند. یعنی خواه ناخواه دارند با بزرگنمایی این طیف، دسته دیگر از جوانان را نادیده میگیرند که عاشقانه آرمانهای انقلاب را پی میگیرند و حتی ممکن است در مقابل پدران و مادرانی که یا با این آرمانها بیگانه اند و یا از آنها بریده اند قرار بگیرند و بهای گرانی را سر ایستادگی بر آرمان انقلاب و ولایت بدهند. و این یعنی سانسور واقعیت.
#اصلا کدام فیلمسازیست که بی محابا خانواده ای متدین و مطلوب را نمایش دهد که عکس حضرت آقا بر دیوار و طاقچه آنها چشم نوازی کند و اتفاقا مورد بی مهری دوستان آزاد اندیش و هنرمند واقع نشود؟
چرا مدعیان هنر برای هنر، سیاسیترین فیلمها را علیه انقلاب و آرمانهای آن میسازند و آنوقت در همین شهر من هیچ سینمایی شکارچی شنبه را بر روی پرده نبرد و "پایاننامه" را چنان بکوبند که مبادا فرد دیگری جسارت به خود دهد و خلاف نظر مافیای سینما فیلم بسازد و ابوالقاسم طالبی که هنوز طعم شیرین "به کجا چنین شتابان"ش زیر دندانمان جا خوش کرده، بعد از کش و قوسهای فراوان بتواند اجازه اکران "قلاده های طلا" را بگیرد و این وسط تلفن همراه رییس جمهور و دموکراسی در روز روشن و ... صریحترین توهینها را به رییس جمهور قانونی ملت بکنند و اتفاقا هیچ برخوردی هم با آنها نشود.
من امروز با اطمینان میگویم که در ایران آزادی فکر وجود ندارد جز برای طیف خاصی که اتفاقا از مخالفین نظام هستند.
من امروز به یقین میگویم در ایران سانسور واقعیت رخ میدهد و فقدان تصویر حقیقی حزب اللهی در آثار اهالی هنر سینما و داستان نویسی مؤید این ادعای من است.
یاد سید مرتضی بخیر: در جمهوری اسلامی همه آزادند جز حزب اللهی ها.
برچسب ها: حزب الله، حزب اللهی، سینما، تلویزیون، رمان، داستان، قلاده های طلا، دموکراسی در روز روشن، تلفن همراه رییس جمهور، شکارچی شنبه، سانسور، آزادی اندیشه، دولت اصلاحات، هنر برای هنر،
نگارش در تاریخ سه شنبه 25 بهمن 1390 توسط مهاجر
| نظرات ()
با صدای زنگ آیفون از خواب پرید....
شب قبل رو با قصه ای که پدر براش تعریف کرده بود، با حس قشنگی که از شونه کردن موهای بلندش توسط انگشتای پدر تو دلش رخنه کرده بود، آروم خوابیده بود. وقتی که چشماش آروم آروم سنگین میشد، گرمای بوسه پدر روی پیشونیش جا خوش کرد و مثل فرشته ها آرووووم خوابید.
صدای آیفون رو که شنید، مثل جرقه از تخت پرید پایین و بدو رفت بیرون. طوری تیز رفت که موهاش توی هوا بالا پایین میپریدن. درست جلوی رخت آویز کنار در ایستاد. باباییش داشت کتش رو میپوشید. از تو آینه دخترک رو دید.
:سلاااااااام دخترم! گلم! عسلم! پری بابا! صبحت بخیر
دخترک با ناز دخترانه که بابایی میگفت دلمو میبره، گفت: سلام. صب شمام بخیر.
مرد جلوتر رفت. دخترک رو بغل کرد و دخترک بوسه خوشمزه ای حواله پدر کرد. مرد همینطور که با دست موهای بلند دختر رو از صورتش میزد کنار پرسید: عسل بابا چه زود بیدار شده! و دخترک تازه یاد زنگ در افتاد.
- بابایی! داری میری سرکار دوباره؟
: بعله دیگه.
وقتی این جمله رو گفت رسیده بودن دم دستشویی. مرد شیر آب رو باز کرد. خودش صورت دخترکش رو شست، با حوله خشک کرد و به اندازه ی هزاران سال پدارنه نگاه کرد بس که نگاهش عمیق بود.
- بابایی! کی برمیگردی؟
: هر وقت کارم تموم بشه دخترم.
-شما همش کارتون دیر تموم میشه آخه! دلم زیاد تنگ میشه براتون خب.
فاطمه! مامان! بابا و دوستاش به خاطر تو، من، دوستای خدا دارن زیاد کار میکنن. میخوان تو و دوستات خیلی باسواد بشید، خیلی قوی بشید. اونقدر که آدم بدا دیگه هیچ آدم خوبی رو نتونن اذیت کنن.
زن به داد مرد رسیده بود. هر چند دخترک هنوز قانع نشده بود. زن کیف قهوه ای رو داد دست مرد و لبخندی به مرد هدیه داد و آروم گفت: "با خیال راحت برو! در امان خدا" و مرد که امروز انگار میخواست به اندازه هزار سال پدری کند و همسری، عاشقانه تر از همیشه به چهره زن نگاه دوخت و گفت: برای ابد ممنونتم.
-بابااااا! مگه مهندسا هم میتونن با آدم بدا بجنگن؟
: بعله. پس چی که میتونن. اصلا همه میتونن با آدم بدا بجنگن و دشمنای خدا رو شکست بدن. حتی نقاش کوچولوها.
- بابا! دشمن از مهندسا هم میترسه واقعاً؟
: امممممم. فکر کنم اگه کارشون رو خوب انجام بدن، بترسه.
و فاصله در خانه تا درب ماشین خاکستری با همین چهارتا سوال و جواب طی شد. راننده پیاده شد. سلامی به مرد داد و احوالپرسی گرمی با دخترک کرد.
مرد دخترک شیرین زبان دوست داشتنیش رو گذاشت زمین و گفت: بدو برو پیش مامان. صبحونه ات رو که خوردی و نقاشیای خوشگلت رو هم کشیدی اگه کارم زود تموم شد بهت زنگ میزنم. و دختر با موهایی که در هوا نقش موج میزدند، لی لی کنان جلوی چشمان مرد، رفت سمت مادر.
زن داشت ناهار آماده میکرد و دخترک که مداد رنگی قهوه ایش رو پیدا نمیکرد، رفته بود تو اتاقش دنبال مداد قهوه ای.
صدای اخبار ساعت 14 از تلویزیون بلند شد. گوینده خبر گفت: امروز صبح، صدای انفجاری مقابل دانشگاه .... و زن خودش رو به حال رسونده بود جلوی تلویزیون و رنگ به چهره نداشت. زیر لب ذکر میگفت تا آروم بشه . تنها چیزی که شنید این بود: ترور این دانشمند هسته ای، شبیه ترورهایی است که موساد طراحی میکند و تطابق صددرصدی با شیوه ی ترور شهدای قبلی عرصه ی جهاد علم و فناوری دارد.
دخترک با صدای بلند از اتاق اومد بیرون.
- مامان پیداش کردم. مداد قهوه ای رو. میخوام باهاش نقاشی کیف بابا رو رنگ کنم.
و همینطور که به سمت زن میومد، نگاهش به صفحه تلویزیون افتاد و یک کیف قهوه ای که افتاده بود کنار خودروی خاکستری رنگ و داشت توی حوض خون شنا میکرد.
- مامان! ببین اون کیفه چقدر شبیه نقاشی منه! مامااااان! بابا کی زنگ میزنه؟
و زن زیر لب آروم و غصه دار گفت: بابات که گفت اگه کارشو خوب انجام بده، دشمن ازش میترسه.
شب قبل رو با قصه ای که پدر براش تعریف کرده بود، با حس قشنگی که از شونه کردن موهای بلندش توسط انگشتای پدر تو دلش رخنه کرده بود، آروم خوابیده بود. وقتی که چشماش آروم آروم سنگین میشد، گرمای بوسه پدر روی پیشونیش جا خوش کرد و مثل فرشته ها آرووووم خوابید.
صدای آیفون رو که شنید، مثل جرقه از تخت پرید پایین و بدو رفت بیرون. طوری تیز رفت که موهاش توی هوا بالا پایین میپریدن. درست جلوی رخت آویز کنار در ایستاد. باباییش داشت کتش رو میپوشید. از تو آینه دخترک رو دید.
:سلاااااااام دخترم! گلم! عسلم! پری بابا! صبحت بخیر
دخترک با ناز دخترانه که بابایی میگفت دلمو میبره، گفت: سلام. صب شمام بخیر.
مرد جلوتر رفت. دخترک رو بغل کرد و دخترک بوسه خوشمزه ای حواله پدر کرد. مرد همینطور که با دست موهای بلند دختر رو از صورتش میزد کنار پرسید: عسل بابا چه زود بیدار شده! و دخترک تازه یاد زنگ در افتاد.
- بابایی! داری میری سرکار دوباره؟
: بعله دیگه.
وقتی این جمله رو گفت رسیده بودن دم دستشویی. مرد شیر آب رو باز کرد. خودش صورت دخترکش رو شست، با حوله خشک کرد و به اندازه ی هزاران سال پدارنه نگاه کرد بس که نگاهش عمیق بود.
- بابایی! کی برمیگردی؟
: هر وقت کارم تموم بشه دخترم.
-شما همش کارتون دیر تموم میشه آخه! دلم زیاد تنگ میشه براتون خب.
فاطمه! مامان! بابا و دوستاش به خاطر تو، من، دوستای خدا دارن زیاد کار میکنن. میخوان تو و دوستات خیلی باسواد بشید، خیلی قوی بشید. اونقدر که آدم بدا دیگه هیچ آدم خوبی رو نتونن اذیت کنن.
زن به داد مرد رسیده بود. هر چند دخترک هنوز قانع نشده بود. زن کیف قهوه ای رو داد دست مرد و لبخندی به مرد هدیه داد و آروم گفت: "با خیال راحت برو! در امان خدا" و مرد که امروز انگار میخواست به اندازه هزار سال پدری کند و همسری، عاشقانه تر از همیشه به چهره زن نگاه دوخت و گفت: برای ابد ممنونتم.
******* ******* ******* *******
دخترک چسبیده بود به بغل مرد و محکم دستاش رو دور گردنش گره کرده بود.-بابااااا! مگه مهندسا هم میتونن با آدم بدا بجنگن؟
: بعله. پس چی که میتونن. اصلا همه میتونن با آدم بدا بجنگن و دشمنای خدا رو شکست بدن. حتی نقاش کوچولوها.
- بابا! دشمن از مهندسا هم میترسه واقعاً؟
: امممممم. فکر کنم اگه کارشون رو خوب انجام بدن، بترسه.
و فاصله در خانه تا درب ماشین خاکستری با همین چهارتا سوال و جواب طی شد. راننده پیاده شد. سلامی به مرد داد و احوالپرسی گرمی با دخترک کرد.
مرد دخترک شیرین زبان دوست داشتنیش رو گذاشت زمین و گفت: بدو برو پیش مامان. صبحونه ات رو که خوردی و نقاشیای خوشگلت رو هم کشیدی اگه کارم زود تموم شد بهت زنگ میزنم. و دختر با موهایی که در هوا نقش موج میزدند، لی لی کنان جلوی چشمان مرد، رفت سمت مادر.
******* ******* ******* *******
زن داشت ناهار آماده میکرد و دخترک که مداد رنگی قهوه ایش رو پیدا نمیکرد، رفته بود تو اتاقش دنبال مداد قهوه ای.
صدای اخبار ساعت 14 از تلویزیون بلند شد. گوینده خبر گفت: امروز صبح، صدای انفجاری مقابل دانشگاه .... و زن خودش رو به حال رسونده بود جلوی تلویزیون و رنگ به چهره نداشت. زیر لب ذکر میگفت تا آروم بشه . تنها چیزی که شنید این بود: ترور این دانشمند هسته ای، شبیه ترورهایی است که موساد طراحی میکند و تطابق صددرصدی با شیوه ی ترور شهدای قبلی عرصه ی جهاد علم و فناوری دارد.
دخترک با صدای بلند از اتاق اومد بیرون.
- مامان پیداش کردم. مداد قهوه ای رو. میخوام باهاش نقاشی کیف بابا رو رنگ کنم.
و همینطور که به سمت زن میومد، نگاهش به صفحه تلویزیون افتاد و یک کیف قهوه ای که افتاده بود کنار خودروی خاکستری رنگ و داشت توی حوض خون شنا میکرد.
- مامان! ببین اون کیفه چقدر شبیه نقاشی منه! مامااااان! بابا کی زنگ میزنه؟
و زن زیر لب آروم و غصه دار گفت: بابات که گفت اگه کارشو خوب انجام بده، دشمن ازش میترسه.
با افتخار تقدیم به شهدای هسته ای
برچسب ها: داستان کوتاه، شهدای عرصه علم و فناوری، شهدای دانشمند، شهدای هسته ای، موساد، شهادت، فرزندان شهدا،
نگارش در تاریخ یکشنبه 9 بهمن 1390 توسط مهاجر
| نظرات ()

